بارها شده که بیدار شدم و بعد دوباره خوابم برده گاهی با پرت شدن از ارتفاع بیدار شدم گاهی با صدای فریاد کسی یه وقتایی هم با دیدن یه چیزی بیدار شدم اما بعد بازم خوابم برده نه اینکه یادم رفته باشم نه. اما بیدار هم نموندم براش. اما از دیروز که بیدار شدم خوابم نبرده و دلمم نمیخواد خوابم ببره. میخوام این بیداری همیشگی باشه حتی خسته هم نشم و یه نفس بیدار بمونم. من این بیداری رو مدیون آدمایی ام که این چند روز باهام حرف زدن یلدا، غلامحسین ساعدی و مارتا اخیرترین آدمایی بودن که بیدارم .
کردن و میبوسمشون
اون از یلدا که یادم انداخت آدم گریزی نداره از تنهایی و اینکه نمیتونی دو دستی بچسبی به هرچیزی که نره باید هر رفتنی رو قبول کنی حتی با اشک و آه یادمه صبح روزی که میرفتم سر کار و تو تاکسی یادم اود زهرا دیگه زیرآسمونی که من نفس میکشم نفس نمی کشه و آسمونشو با خودش برداشته برده نتونستن بغضمو معطل نگه دارم تا از تاکسی پیاده بشم حس تنهایی بی مقدمه میاد بدون اینکه قبلش تلنگر بزنه. یهو میاد و یقه آدمو می چسبه حتی اگه از خیلی وقتش به معنای ملموس تنها شده باشی این
بدترین جنبه تنهایی بدتره حتی از نفس تنهایی
داشتم فیلم بمب پیمان معادی رو میدیم
اونجایی که ملت میرن تو پناهگاه دقیقا لحظه ای که همه از پله ها میدویدن پایین همونجا یه چیزی از ته ته مغز و وجودم اومد بالا چیزی که یادم نمیاد قبلا بهش فکر کرده باشم یه تصویر واضح دیدم اومد جلوی تلویزیون جای تصویر فیلم، مامان چهارتا بچه کوچیکو میفرستاد برن تو زیرزمین و کنار آبگرمکن چمباتمه زدیم رو زمین و یه جوری الهه وا سر چهارتا بچه رو زیر پناهش گرفت و به روبه رو نگاه می کرد اونجا تمام وجودم گریه شد. ما هیچ همسایه ای نداشتیم احتمالا رفته بودن و ما تنها بودیم