Thursday, August 5, 2021

 

امروز نمی‌دانم چند صدمین روز کروناست. حساب روزها از دستم در رفته، نه فقط از دست من از دست همه که اینجا با من زندگی میکنند، روزهای پیش از کرونا نه فقط خاطره‌ای محو شده هستند که تبدیل شدند به خیالی که خودم هم باورشان ندارم.

چند روز پیش بود که از خرید به خانه بر میگشتم به انتهای خیابان امیرآباد نگاه کردم و فکر کردم چند سال پیش بود که میشد بدون ماسک وارد کافه ای شد میزی پیدا کرد و منتظر کسی ماند؟ چند سال پیش بود که میشد بی دلهره رفت جایی رو در روی آدمها ماسک نزد و حرف زد.

آن‌چیزی که برایم عجیب بود این نبود که چطور آن وقت راحت زندگی می‌کردیم، هراس از این بود که چطور حالت عادی زندگی تبدیل شده به رویایی که حالا برایم غیرقابل باور است.

حکومت توتالیتر با وضع قوانین سختگیرانه شرایط را طوری برای زندگی آدمها پیش می‌برد که آنها روزهای گذشته و شرایط پیش از آن را باور هم نمی‌کنند. آیا ما پیش از این آزاد بوده‌ایم؟ آیا واقعا میشد بدون هراس حرفی زد؟ باورت نمی‌شود که زندگی شخصی‌ات فقط به خودت ربط داشت! چطور میشود آنچه می‌خوردیم و می‌پوشیدیم و آنچه می‌خواندیم برای حکومت مسئله نبوده و بابتش بازخواستمان نمی‌کرده.

روزی به دوستی می‌گفتم گاهی به خودم شک می‌کنم از اینکه بیرون زندان هستم و منتقد حکومت هم هستم شاید درواقع بدون ایکه خودم بدانم نه تنها منتقد نیستم که همدست حکومتم. اگر غیر از این است چرا حتی یک بار هم مواخذه نشده‌ام،چرا حالا زندانی نیستم اصلا چرا زنده‌ام درحالی که حکومت را از پایه بی اعتبار میدانم ، مگر حکومت در ذهنم رخنه نمی‌کند، مگر همه چیزمان تحت کنترلش نیست؟ آیا من ابزار حکومتم؟ آیا می‌شود من ابزار حاکمیت باشم و خودم خبر نداشته باشم؟

بله اگر غیر از این بود نمیتوانستم ادعا کنم من زیر چتر توتالیتاریسم زندگی میکنم. توتالیتاریسمی که حالا کرونا چنان قوی‌ترش کرده که آدم را بیشتر از قبل می ترساند.