راننده
تاکسی ایستاد شیشه را پایین داد و گفت بفرمایید. نگاهش کردم همسایه ما بود واحد
روبه رویی. نشستم و حالش را پرسیدم همانطور که به جلو نگاه میکرد ثانیهای پلکش
را روی هم آورد و خیلی بیمقدمه درباره بچگیاش حرف زد و رفتار پدرش. گفت که پدرش
در حقش بد کرده. نفس عمیقی کشید از آیینه به من نگاه کرد و گفت:" به نظر شما این درسته که برای پدر و مادرا
همه بچه ها یک جورن؟" قبل از اینکه جواب بدم، گفت:"
معلومه که نه. همیشه یه بچه برای آدم عزیزتره مثلا دختر بزرگم همیش یه جور دیگه ست
برام نسبت به دختر کوچیکم."
تجربه زندگی به من یاد داد آقای گل محمدی بیراه نمیگفته اگر چه چندتا بچه ندارم
تا در مورد مصداقش درکش کنم اما حال میدونم هیچ چیز جایگاه برابری با دیگری نداره
از نظر علاقه اونا با هم فرق دارن حتی اگر به قدر ذره ای خاک.
برای
من هم "زندگی خانوادگی"
همینطوره مثل دختر بزرگ همسایه برای پدرش. یک جوری گوشه دلم را روشن کرده که
تاریکی راهش به اونجا نمیرسه.رمان زندگی خانوادگی اولین رمانی بود که ترجمه کردم
از آخیل شارمای هندی آمریکایی که از زندگی پررنج خانوادهاش میگه و از روزهای
خودش که چطور حادثهای ناگهانی سرخوشیهای بچگی را از خانواده و از خودش گرفت
روزهایی که میتوانست ساعتهاییش در پارک باشد و حین خنده و بازی و سرشار از لحظه
های شیطنت آمیز اما تبدیل شد به زمانهای زیاد راه رفتن و ماندن در بیمارستانها، سر
کردن در اتاق انتظار بیمارستان و احساس گناهی که توی کودکی توی دلش نشست. کتاب رو
وقتی خوندم اشکم در اومد و حین ترجمه هم بارها فقط با مانیتور خیره اشک ریختم.
شبهای زیادی به سقف خیره شدم و به بیرجو فکر کردم به آخیل و مادرشان. این رد
عجیبیه که ادبیات روی آدمها میذاره و گاهی تا اعماق جان آدم نفوذ میکنن قصه ها و
شخصیتهاش.
امروز
عزیزی برام فایلی فرستاد از بخشی از کتاب زندگی خانوادگی که صوتی شده بود صدای
گوینده خیلی خوب بود و من رو برد به عمق قصه آخیل شارما و روزهای نه چندان دور
ترجمهاش.