Wednesday, December 16, 2020

زندگی خانوادگی

 

راننده تاکسی ایستاد شیشه را پایین داد و گفت بفرمایید. نگاهش کردم همسایه ما بود واحد روبه رویی. نشستم و حالش را پرسیدم همانطور که به جلو نگاه می‌کرد ثانیه‌ای پلکش را روی هم آورد و خیلی بی‌مقدمه درباره بچگی‌اش حرف زد و رفتار پدرش. گفت که پدرش در حقش بد کرده. نفس عمیقی کشید از آیینه به من نگاه کرد و  گفت:" به نظر شما این درسته که برای پدر و مادرا همه بچه ها یک جورن؟" قبل از اینکه جواب بدم، گفت:" معلومه که نه. همیشه یه بچه برای آدم عزیزتره مثلا دختر بزرگم همیش یه جور دیگه ست برام نسبت به دختر کوچیکم." تجربه زندگی به من یاد داد آقای گل محمدی بیراه نمی‌گفته اگر چه چندتا بچه ندارم تا در مورد مصداقش درکش کنم اما حال می‌دونم هیچ چیز جایگاه برابری با دیگری نداره از نظر علاقه اونا با هم فرق دارن حتی اگر به قدر ذره ای خاک.

برای من هم "زندگی خانوادگی" همینطوره مثل دختر بزرگ همسایه برای پدرش. یک جوری گوشه دلم را روشن کرده که تاریکی راهش به اونجا نمیرسه.رمان زندگی خانوادگی اولین رمانی بود که ترجمه کردم از آخیل شارمای هندی آمریکایی که از زندگی پررنج خانواده‌اش می‌گه و از روزهای خودش که چطور حادثه‌ای ناگهانی سرخوشیهای بچگی را از خانواده و از خودش گرفت روزهایی که می‌توانست ساعتهایی‌ش در پارک باشد و حین خنده و بازی و سرشار از لحظه های شیطنت آمیز اما تبدیل شد به زمانهای زیاد راه رفتن و ماندن در بیمارستانها، سر کردن در اتاق انتظار بیمارستان و احساس گناهی که توی کودکی توی دلش نشست. کتاب رو وقتی خوندم اشکم در اومد و حین ترجمه هم بارها فقط با مانیتور خیره اشک ریختم. شبهای زیادی به سقف خیره شدم و به بیرجو فکر کردم به آخیل و مادرشان. این رد عجیبیه که ادبیات روی آدمها می‌ذاره و گاهی تا اعماق جان آدم نفوذ می‌کنن قصه ها و شخصیتهاش.

امروز عزیزی برام فایلی فرستاد از بخشی از کتاب زندگی خانوادگی که صوتی شده بود صدای گوینده خیلی خوب بود و من رو برد به عمق قصه آخیل شارما و روزهای نه چندان دور ترجمه‌اش.

Saturday, June 27, 2020


 پاییز سال قبل بود که شارمین رو دیدم بهار‌رو میومد پایین،همونطور مثل همیشه با شانه‌هایی به پایین و منم کالسکه بچه‌رو هل می‌دادم تو سربالایی بهار از روبه رو که همو دیدیم ناخودآگاه سلام گفتم. لبخند زد ایستاد و گفت چهره شما خیلی برام آشناست. گفتم من خواهر کمیل هستم و از بچه‌های جمعیت.  کنار پیاده رو ایستادیم به حرف زدن شماره‌اش رو داد که بگو کمیل پیام بده خیلی دلم براش تنگ شده.
کمیل برادر منه که منو برد توی جمعیت. اویل دهه هشتاد بود و هردو دانشجو بودیم شارمین آدرسی روی کاغذ نوشته بود رو داده بود به کمیل. باید می‌رفتیم به اون خونه و جویای حال اهل خونه می‌شدیم. صاحبخانه زن جوان معلولی بود از کردهای عراق که صدام آواره‌شان کرده بود، توی اتاقی از یک خانه، پایین میدان خراسان با دختر دو ساله‌اش تنها زندگی می کرد. زن ام اس داشت و دخترش طاهره بود.
ما دو سه سال فعال بودیم توی جمعیت. اون روزها  خونه‌ی  پدری شارمین اول فلسطین جای جمع شدن ما بود. بعدها شنیدم وراث خونه رو گرفتن و جمعیت رفت جای دیگه. کمیل از ایران رفت و رابطه من هم با جمعیت تقریبا قطع شد.
خبر مثل سیلی بود توی صورتم: شارمین‌رو  گرفتن و بعد گفتن متهم شده به جاسوسی.
حالا طاهره هفده ساله‌ست وعضوی از خانواده ما و حسابی کتابخوان و همیشه شاگرد ممتازه. به همت شادی صدر و کمک ما، خودش و مادرش که شناسنامه نداشتن بعد از هفت هشت سال صاحب هویت رسمی شدن. مادرش هنوز با خواندن نماز و قرآن برای اموات درآمدی داره اما تنها نیستن. تمام این سالها همه خانواده ما هیچ وقت اونارو تنها نذاشتن و اجازه ندادیم کسی از ظاهر دختر اونو قضاوت کنه پیگیر کارهای تحصیلی و تفریحی‌ش هم بودیم و هستیم.
شارمین میمندی نژاد نمی‌ذاشت چراغ خانه‌ای خاموش باشه حالا چطور می خوان چراغ جمعیت رو خاموش کنن.


Wednesday, May 20, 2020




عزیزم
دلتنگی فقط برای یک چیز خوب است
و آن تعریف کردن داستانهاست
نگذار با تو به تخت بیاید
نگذار گرمت کند


 شعر از
Fortesa Latifi

Sunday, May 3, 2020



  در آغوش می‌کشد مرا


درست هفته پیش بود که بالاخره از تهران دل کندیم و در روستا ساکن شدیم روزهای قرنطینه‌ی تهران سخت‌تر از اینجا بود. طبیعت بزرگترین دلگرمی آدمهاست  و بیشتر از هرچیزی آدم را در آغوش می گیرد هرچند گاهی با بی‌رحمی.
اول ورستا تابلوی نسبتا کوچکی زده‌اند که ورود افرادغیربومی ممنوع است و روی در بعضی خانه‌ها صاحبخانه نوشته‌ای گذاشته که به خاطرویروس کرونا ازپذیرفتن مهمان معذوریم و با اینکه حالا اواسط اردیبهشت هست هنوز اعلان‌ها روی در خانه هاشان هست.
بیشتر از همه عمرم به طبیعت نزدیک شده‌ام وقتی در تهران بودم یادم رفته بود که یک باد شدید که برای ما سخت است چقدر می‌تواند خوشایند عده‌ای دیگر باشد همینطور باران پراکنده بهاری که جز سر ذوق آوردن طبع لطیفمان نقش دیگری نداشت.
 صبح ها صدای خروس و بعدتر صدای گله گوسفند که در دشت پشت خانه راه می‌افتند و سگهای گله که با هر صدایی هراسان و نگران اطراف گوسفندها می دوند روتین جدید زندگی من است و روابط گم شده‌ی انسانی. امروز همسایه کاسه‌ای آش آورد که مدتها بود این حرکت را ندیده بود همسایه‌ای که موقع خوردن غذا به یاد همسایه‌اش بیافتد. حالا از عصر فکر می کنم توی کاسه چه چیزی بگذارم.


Friday, May 1, 2020


بازگشت به بهشت

 الیزا ری لی

لیزا به دریای کارائیب خیره شده  احساس می کند نسیم ملایمی به صورتش می خورد
چشمهایش را می‌بندد ماسه های سفید گرم را لای انگشت‌های پاهایش حس می‌کند. زیبایی اینجا نمی‌تواند غم و اندوهش را کم کند او قادر نیست احساسش را در مورد  آخرین باری که اینجا بوده  فراموش کند.
 امروز سومین سالی‌ست که با جیمز اینجا ازدواج کرده . لباس ساده سفیدی پوشیده بود. ازگلهای رز سفید مینیاتوری استفاده کرده بود تا سیاهی حلقه های بلند مشکی موهایش کمتر به چشم بیاید. لیزا فکر نمی‌کرد تا این حد خوشحال باشد. جیمز خیلی آدم رسمی نبود اما با شلوار تابستانی بلند و پیراهن نخی سفیدی که پوشیده بود احساس راحتی نمی‌کرد. موهای تیره‌اش کمی ژولیده بود.  با چشمهای مملو از ستایش عروسش را نگاه می‌کرد. در میان دست زدن‌ها و خندیدن مهمانان جوان در هتلی پنج ستاره  در جزیره کارائیب در جمهوری دومنیکن به یکدیگر متعهد شدند. آنها  آنچه را که پیش رو داشتند با هم و برای همیشه سعادتمندانه می دیدند . برای بچه هایشان برنامه‌ریزی کرده بودند لیزا می‌گفت دو بچه و جیمی می‌گفت چهار تا. بنابراین توافق کردند که سه بچه داشته باشند ( دو دختر و البته یک پسر). آنها باید زنده می ماندند و با هم به سفر می‌رفتند . فکر می‌کردند این مسئله حتمی است.
حالا به نظر می‌رسد سالها گذشته است و در این چند سال خیلی چیزها تغییر کرده .  ناراحتی‌های زیاد می‌توانند انسان را تغییر دهند. می‌تواند از طریق ایجاد شکاف در عمیق‌ترین روابط ،باعث شکست در عمیق‌ترین عشق ها شوند. سه سال گذشته بود و آنها برگشته بودند این بار نه برای ازدواج کنار ساحلی که برای این کار مشهور بود ،بلکه برای طلاق ،کاری که به سرعت روند خود را طی می‌کرد.
لیزا آهی کشید مملو از درد و حسرت . چه کاری می توانست انجام دهد زندگی جدیدی را شروع کند یا رویای تازه ؟ چطور اینجا که می توانست تا این حد زیبا باشد، با خط ساحلی سرسبزش، دریای آبی بی‌نهایت و ماسه‌های بی پایان حالا برای او مکانی عذاب آور شده بود؟
مرد  کنار درخت خرما ایستاد  و تماشا می کرد. نمی‌توانست از موهای مشکی زنی که  کنار خط ساحلی ایستاده است و به دریا خیره شده چشم بر دارد. فکر می‌کرد او منتظر چیزی یا کسی‌ست. زن زیبایی بود با اندامی باریک که پیکر خود را با لباسی  پنبه‌ای و گشاد پوشانده بود  با موهای وحشی و چشمهای  روشن که چندان هم از رنگ دریا فاصله نداشت. با این وجود به نظر نمی‌رسید  آنچه که توجه او را جلب کرده ظاهر زن باشد زیرا درکارش به عنوان یک عکاس مستقل، زنان زیبای زیادی را دیده بود. تنهایی و سختی زن او را اغوا کرده بود حتی از این فاصله هم متوجه شده بود که این زن از سایر زنانی که تا به حال ملاقات کرده متفاوت است.
لیزا وجود مرد را حس کرد حتی قبل از اینکه به او نزدیک شود. از وجود مرد  و از اینکه به او خیره شده آگاه بود. احساس آرامش عجیبی از مورد توجه بودن به او دست داد. لیزا به او نگاه کرد  ارتباطی حسی در حال شکل گیری ست قبلا فقط یک بار چنین تجربه ای داشت. مرد قدم زنان به او نزدیک شد آنها بهم خیره شدند. حس بین آنها مثل دوستانی بود که مدت زیادی ست از هم بی خبرند. نه مثل غریبه‌هایی که در یک ساحل عجیب همدیگر را می‌بینند.
بعد در  بار دنجی نشستند کوکتل محلی سفارش دادند و شروع به حرف زدن کردند. تعارفات اولیه، هتل‌هایشان ، کیفیت غذا و دوست‌هایی که آنجا داشتند. مکالمه آنها با توجه به طبیعی بودن مسئله و اعتماد به نفس از ملاقات آخری که با هم داشتند به طور عجیبی سرشار از تردید بود. با این حال یک بیننده می‌توانست لاس زدن های ظریف آنها را بفهمد طوری که هر کدام مستقیم به چشمهای هم نگاه می‌کردند و حرف می‌زدند. کمی بعد پس از نوشیدن الکل رد مکالمه عمیق از بین رفت . آنها از این صحبت کردند که چرا آنجا هستند و بالاخره اینکه در مقابل پیشداوری مرد نسبت به لیزا او از ناراحتی که سال پیش برایش به وجود آمد  و دو اتفاقی که باعث شد او به آنجا برگردد صحبت کرد . لیزا گفت که او باتنها مردی که به او اعتقاد داشت و حتی عاشقش شده بود ازدواج کرد  از چیزهایی که عمیقا اندوهگینش می‌کرد صحبت کرد چیزهایی که نمی‌توانست به کسی بگوید. لیزا به مرد گفت که پس از از دست دادن فرزندش چه حسی داشته است.
او شش ماه باردار بود و تا به حال به این اندازه شاد نبود تا زمانی که دردش شروع شد ، از آنجایی که جیمز بیرون شهر کار می کرد لیزا پیش مادرش بود جیمز نتوانست به موقع برسد دکتر فقط یک چیز به آنها گفت:  می‌توانید یک بار دیگر تلاش کنید. اما چطور، وقتی که او حتی نمی توانست به چشمهای جیمز نگاه کند . بعد از آن از جیمز متنفر شد نه برای اینکه به موقع آنجا نبود و نه برای صدمه‌ای که خورده بود  فقط به این خاطر که او بسیار شبیه به پسر بچه ای بود که لیزا فقط سه ساعت قبل از اینکه او را ببرند نوزاد را درآغوش گرفته بود. در طول تمام ماه‌های بعد  او از شوهر، اقوام و دوستانش فاصله  گرفت. نمی خواست بر دردی که می‌کشد پوشش بگذارد زیرا فکر می‌کرد خیانتی ست به پسرش. در مراسم خاکسپاری از اینکه کنار شوهرش بایستد سر باز زد و روز بعد او را ترک کرد.
لیزا توانست دردی که در چشمهای مرد وجود دارد را ببیند. برای اولین بار پس از ماه ها احساس کرد که تنها نیست. حس کرد بار سنگینی  که به دوش دارد از روی شانه‌هایش برداشته شده. اما این یک شروع بود. لیزا به این باور رسید که شاید بعد از همه اینها آینده‌ای  با این مرد در انتظارش باشد با این چشمهای  مهربان فندقی  و خیس که می‌توانست اشکهایش را قسمت کند.
آنها به اینجا آمده بودند تا ازدواجشان را منحل کنند اما شاید امیدوار بودند. لیزا ایستاد و دستان جیمز را گرفت و خواست که از آن بار بروند به سمت ساحل، جایی که آنها سه سال پیش به هم متعهد شده بودند. فردا لیزا طلاق را منحل می‌کند . امشب آنها روی احیاء تعهدات خود کار می‌کنند.