Monday, March 4, 2024

آنطور که من تبدیل شدم به ما


دیکتاتورها نمی‌دانند چقدر ما را بهم نزدیک می‌کنند.

 ما جمعی متثکر که شاید در جهانی دیگر و کشوری آرام هیچ اشتراکی با هم نداشتیم و هر روز صبح بیتفاوت از کنار هم رد میشدیم و خودمان را محل کارها می‌رساندیم یا چون همه چیز روی روال معمول بود جز از سر بطالت شبکه‌های اجتماعی را چک نمی‌کردیم و لابد اصلا نمی‌دانستیم مثلا فلان وزیر درباره فلان کار چه گفته و کرده ما که فقط دوستان خودمان را داشتیم  و معاشرتمان با غریبه‌ها از سر اتفاق بود و به ندرت چیز خوبی ازشان درمی‌آمد اینجا بهم نزدیکیم بسیار بیشتر از آن‌چیزی که حکومت فکرش را می‌کند. ما وقتی از کنار هم رد می‌شویم می‌دانیم چه کسی معترض است، چه کسی مبارز است انگار بو میکشیم حسش می‌کنیم بهم نگاه می‌کنیم لبخند می‌زنیم.

 ما هم را پیدا می‌کنیم پشت قفسه کتابفروشی‌ها وقتی با وسواس کتابی را پیدا می کنیم و ما و فقط خود ما م‌یدانیم در جستجوی چنین کتابی بودن چه معنی دارد. ما هم را پیدا می‌کنیم از روی یک چیز ساده، از روی لباسهایی که هر صبح انتخاب می‌کنیم و ساده‌تر از آن، از روی لباسی که انتخاب نمی‌کنیم ما در شبکه‌های اجتماعی دنبال همفکریم، در دانشگاه و در هرجایی که غیرخودمان کسی باشد. ما هر روز سودای این را داریم که چطور زیادتر شویم و به آن فکر می‌کنیم. در ذهنمان رویایی داریم رویای آن روز بزرگ و برایش برنامه ریزی می‌کنیم و فقط خودمان می‌دانیم که چه کارهایی برایش نکرده‌ایم و حاضریم چه کنیم.

بیچاره حکومت که نمی‌داند ما درحال رشدیم با هم نفس می‌کشیم و با هم به نبودنش فکر می‌کنیم، به آن رویای بزرگ.

Sunday, September 5, 2021

 

 اسم دوست مرده ام را در گوگل سرچ می کنم

عکاس بود عکسهایش را میبینم و عکسهایی از خودش. گوگل صفحه ای از فیس بوک نشانم می دهد که در آن دوستانش برای دوست مرده ام صفحه ای ساخته اند و از او صحبت می کردند عکس هایش را گذاشه اند و عکس اعلامیه اش را

دوستم هشت سال پیش مرد در آتش سوزی. صفحه را که بالا پایین می کردم چشمم را بستم دوستم را دیدم در آتلیه اش نشسته رو به رویم بلند میشود برایم چای میریزد از من میخواهد برویم جلوی مانیتور. عکسهای جدیدش را نشانم می دهد با هم سیگار می کشیم  و درباره عکسها حرف می زنیم. پلک می زنم خودمان را می بینم در گالریها که به عکسها و نقاشی ها خیره شده ایم و بعد در پیاده روی خیابان ازشان حرف میزنیم پلک می زنم و پلک می زنم و دوستم را میبینم با یک تصویر مشخص که در تمام آنچه ا ز او در ذهنم است حسی ست واضح. لبخندش. که گاهی آنقدر عمیق میشود که دندانهایش معلوم میشود

لبخندش آن چیز پررنگی ست که از او در ذهنم مانده

من چرا باید بعد از چند سال اسم دوست مرده ام را در گوگل سرچ کنم؟ شاید فکر میکنم این مردن آنقدرها هم جدی نیست که چند سال طول بکشد یا فکر می کنم مردن زمان دارد مثل زنده ماندن. زمان مردن چقدر است؟ آنقدر که در یادم بماند؟

بعد چه اتفاقی می افتد؟ وقتی که انسان مرده از یاد آدم هم میرود؟به نظرم مردن واقعی همان وقت است و شاید در این فاصله بشود آدمی برگردد. برگردد و یادش به یک چیز عینی و ملموس تبدیل شود مثل لبخندی که بشود حسش کرد

 

Thursday, August 5, 2021

 

امروز نمی‌دانم چند صدمین روز کروناست. حساب روزها از دستم در رفته، نه فقط از دست من از دست همه که اینجا با من زندگی میکنند، روزهای پیش از کرونا نه فقط خاطره‌ای محو شده هستند که تبدیل شدند به خیالی که خودم هم باورشان ندارم.

چند روز پیش بود که از خرید به خانه بر میگشتم به انتهای خیابان امیرآباد نگاه کردم و فکر کردم چند سال پیش بود که میشد بدون ماسک وارد کافه ای شد میزی پیدا کرد و منتظر کسی ماند؟ چند سال پیش بود که میشد بی دلهره رفت جایی رو در روی آدمها ماسک نزد و حرف زد.

آن‌چیزی که برایم عجیب بود این نبود که چطور آن وقت راحت زندگی می‌کردیم، هراس از این بود که چطور حالت عادی زندگی تبدیل شده به رویایی که حالا برایم غیرقابل باور است.

حکومت توتالیتر با وضع قوانین سختگیرانه شرایط را طوری برای زندگی آدمها پیش می‌برد که آنها روزهای گذشته و شرایط پیش از آن را باور هم نمی‌کنند. آیا ما پیش از این آزاد بوده‌ایم؟ آیا واقعا میشد بدون هراس حرفی زد؟ باورت نمی‌شود که زندگی شخصی‌ات فقط به خودت ربط داشت! چطور میشود آنچه می‌خوردیم و می‌پوشیدیم و آنچه می‌خواندیم برای حکومت مسئله نبوده و بابتش بازخواستمان نمی‌کرده.

روزی به دوستی می‌گفتم گاهی به خودم شک می‌کنم از اینکه بیرون زندان هستم و منتقد حکومت هم هستم شاید درواقع بدون ایکه خودم بدانم نه تنها منتقد نیستم که همدست حکومتم. اگر غیر از این است چرا حتی یک بار هم مواخذه نشده‌ام،چرا حالا زندانی نیستم اصلا چرا زنده‌ام درحالی که حکومت را از پایه بی اعتبار میدانم ، مگر حکومت در ذهنم رخنه نمی‌کند، مگر همه چیزمان تحت کنترلش نیست؟ آیا من ابزار حکومتم؟ آیا می‌شود من ابزار حاکمیت باشم و خودم خبر نداشته باشم؟

بله اگر غیر از این بود نمیتوانستم ادعا کنم من زیر چتر توتالیتاریسم زندگی میکنم. توتالیتاریسمی که حالا کرونا چنان قوی‌ترش کرده که آدم را بیشتر از قبل می ترساند.

Wednesday, December 16, 2020

زندگی خانوادگی

 

راننده تاکسی ایستاد شیشه را پایین داد و گفت بفرمایید. نگاهش کردم همسایه ما بود واحد روبه رویی. نشستم و حالش را پرسیدم همانطور که به جلو نگاه می‌کرد ثانیه‌ای پلکش را روی هم آورد و خیلی بی‌مقدمه درباره بچگی‌اش حرف زد و رفتار پدرش. گفت که پدرش در حقش بد کرده. نفس عمیقی کشید از آیینه به من نگاه کرد و  گفت:" به نظر شما این درسته که برای پدر و مادرا همه بچه ها یک جورن؟" قبل از اینکه جواب بدم، گفت:" معلومه که نه. همیشه یه بچه برای آدم عزیزتره مثلا دختر بزرگم همیش یه جور دیگه ست برام نسبت به دختر کوچیکم." تجربه زندگی به من یاد داد آقای گل محمدی بیراه نمی‌گفته اگر چه چندتا بچه ندارم تا در مورد مصداقش درکش کنم اما حال می‌دونم هیچ چیز جایگاه برابری با دیگری نداره از نظر علاقه اونا با هم فرق دارن حتی اگر به قدر ذره ای خاک.

برای من هم "زندگی خانوادگی" همینطوره مثل دختر بزرگ همسایه برای پدرش. یک جوری گوشه دلم را روشن کرده که تاریکی راهش به اونجا نمیرسه.رمان زندگی خانوادگی اولین رمانی بود که ترجمه کردم از آخیل شارمای هندی آمریکایی که از زندگی پررنج خانواده‌اش می‌گه و از روزهای خودش که چطور حادثه‌ای ناگهانی سرخوشیهای بچگی را از خانواده و از خودش گرفت روزهایی که می‌توانست ساعتهایی‌ش در پارک باشد و حین خنده و بازی و سرشار از لحظه های شیطنت آمیز اما تبدیل شد به زمانهای زیاد راه رفتن و ماندن در بیمارستانها، سر کردن در اتاق انتظار بیمارستان و احساس گناهی که توی کودکی توی دلش نشست. کتاب رو وقتی خوندم اشکم در اومد و حین ترجمه هم بارها فقط با مانیتور خیره اشک ریختم. شبهای زیادی به سقف خیره شدم و به بیرجو فکر کردم به آخیل و مادرشان. این رد عجیبیه که ادبیات روی آدمها می‌ذاره و گاهی تا اعماق جان آدم نفوذ می‌کنن قصه ها و شخصیتهاش.

امروز عزیزی برام فایلی فرستاد از بخشی از کتاب زندگی خانوادگی که صوتی شده بود صدای گوینده خیلی خوب بود و من رو برد به عمق قصه آخیل شارما و روزهای نه چندان دور ترجمه‌اش.

Saturday, June 27, 2020


 پاییز سال قبل بود که شارمین رو دیدم بهار‌رو میومد پایین،همونطور مثل همیشه با شانه‌هایی به پایین و منم کالسکه بچه‌رو هل می‌دادم تو سربالایی بهار از روبه رو که همو دیدیم ناخودآگاه سلام گفتم. لبخند زد ایستاد و گفت چهره شما خیلی برام آشناست. گفتم من خواهر کمیل هستم و از بچه‌های جمعیت.  کنار پیاده رو ایستادیم به حرف زدن شماره‌اش رو داد که بگو کمیل پیام بده خیلی دلم براش تنگ شده.
کمیل برادر منه که منو برد توی جمعیت. اویل دهه هشتاد بود و هردو دانشجو بودیم شارمین آدرسی روی کاغذ نوشته بود رو داده بود به کمیل. باید می‌رفتیم به اون خونه و جویای حال اهل خونه می‌شدیم. صاحبخانه زن جوان معلولی بود از کردهای عراق که صدام آواره‌شان کرده بود، توی اتاقی از یک خانه، پایین میدان خراسان با دختر دو ساله‌اش تنها زندگی می کرد. زن ام اس داشت و دخترش طاهره بود.
ما دو سه سال فعال بودیم توی جمعیت. اون روزها  خونه‌ی  پدری شارمین اول فلسطین جای جمع شدن ما بود. بعدها شنیدم وراث خونه رو گرفتن و جمعیت رفت جای دیگه. کمیل از ایران رفت و رابطه من هم با جمعیت تقریبا قطع شد.
خبر مثل سیلی بود توی صورتم: شارمین‌رو  گرفتن و بعد گفتن متهم شده به جاسوسی.
حالا طاهره هفده ساله‌ست وعضوی از خانواده ما و حسابی کتابخوان و همیشه شاگرد ممتازه. به همت شادی صدر و کمک ما، خودش و مادرش که شناسنامه نداشتن بعد از هفت هشت سال صاحب هویت رسمی شدن. مادرش هنوز با خواندن نماز و قرآن برای اموات درآمدی داره اما تنها نیستن. تمام این سالها همه خانواده ما هیچ وقت اونارو تنها نذاشتن و اجازه ندادیم کسی از ظاهر دختر اونو قضاوت کنه پیگیر کارهای تحصیلی و تفریحی‌ش هم بودیم و هستیم.
شارمین میمندی نژاد نمی‌ذاشت چراغ خانه‌ای خاموش باشه حالا چطور می خوان چراغ جمعیت رو خاموش کنن.


Wednesday, May 20, 2020




عزیزم
دلتنگی فقط برای یک چیز خوب است
و آن تعریف کردن داستانهاست
نگذار با تو به تخت بیاید
نگذار گرمت کند


 شعر از
Fortesa Latifi

Sunday, May 3, 2020



  در آغوش می‌کشد مرا


درست هفته پیش بود که بالاخره از تهران دل کندیم و در روستا ساکن شدیم روزهای قرنطینه‌ی تهران سخت‌تر از اینجا بود. طبیعت بزرگترین دلگرمی آدمهاست  و بیشتر از هرچیزی آدم را در آغوش می گیرد هرچند گاهی با بی‌رحمی.
اول ورستا تابلوی نسبتا کوچکی زده‌اند که ورود افرادغیربومی ممنوع است و روی در بعضی خانه‌ها صاحبخانه نوشته‌ای گذاشته که به خاطرویروس کرونا ازپذیرفتن مهمان معذوریم و با اینکه حالا اواسط اردیبهشت هست هنوز اعلان‌ها روی در خانه هاشان هست.
بیشتر از همه عمرم به طبیعت نزدیک شده‌ام وقتی در تهران بودم یادم رفته بود که یک باد شدید که برای ما سخت است چقدر می‌تواند خوشایند عده‌ای دیگر باشد همینطور باران پراکنده بهاری که جز سر ذوق آوردن طبع لطیفمان نقش دیگری نداشت.
 صبح ها صدای خروس و بعدتر صدای گله گوسفند که در دشت پشت خانه راه می‌افتند و سگهای گله که با هر صدایی هراسان و نگران اطراف گوسفندها می دوند روتین جدید زندگی من است و روابط گم شده‌ی انسانی. امروز همسایه کاسه‌ای آش آورد که مدتها بود این حرکت را ندیده بود همسایه‌ای که موقع خوردن غذا به یاد همسایه‌اش بیافتد. حالا از عصر فکر می کنم توی کاسه چه چیزی بگذارم.