در آغوش میکشد مرا
درست
هفته پیش بود که بالاخره از تهران دل کندیم و در روستا ساکن شدیم روزهای قرنطینهی
تهران سختتر از اینجا بود. طبیعت بزرگترین دلگرمی آدمهاست و بیشتر از هرچیزی
آدم را در آغوش می گیرد هرچند گاهی با بیرحمی.
اول
ورستا تابلوی نسبتا کوچکی زدهاند که ورود افرادغیربومی ممنوع است و روی در بعضی
خانهها صاحبخانه نوشتهای گذاشته که به خاطرویروس کرونا ازپذیرفتن مهمان معذوریم
و با اینکه حالا اواسط اردیبهشت هست هنوز اعلانها روی در خانه هاشان هست.
بیشتر از
همه عمرم به طبیعت نزدیک شدهام وقتی در تهران بودم یادم رفته بود که یک باد شدید
که برای ما سخت است چقدر میتواند خوشایند عدهای دیگر باشد همینطور باران پراکنده
بهاری که جز سر ذوق آوردن طبع لطیفمان نقش دیگری نداشت.
صبح ها صدای خروس و بعدتر صدای گله گوسفند که در
دشت پشت خانه راه میافتند و سگهای گله که با هر صدایی هراسان و نگران اطراف
گوسفندها می دوند روتین جدید زندگی من است و روابط گم شدهی انسانی. امروز همسایه
کاسهای آش آورد که مدتها بود این حرکت را ندیده بود همسایهای که موقع خوردن غذا
به یاد همسایهاش بیافتد. حالا از عصر فکر می کنم توی کاسه چه چیزی بگذارم.