Saturday, June 27, 2020


 پاییز سال قبل بود که شارمین رو دیدم بهار‌رو میومد پایین،همونطور مثل همیشه با شانه‌هایی به پایین و منم کالسکه بچه‌رو هل می‌دادم تو سربالایی بهار از روبه رو که همو دیدیم ناخودآگاه سلام گفتم. لبخند زد ایستاد و گفت چهره شما خیلی برام آشناست. گفتم من خواهر کمیل هستم و از بچه‌های جمعیت.  کنار پیاده رو ایستادیم به حرف زدن شماره‌اش رو داد که بگو کمیل پیام بده خیلی دلم براش تنگ شده.
کمیل برادر منه که منو برد توی جمعیت. اویل دهه هشتاد بود و هردو دانشجو بودیم شارمین آدرسی روی کاغذ نوشته بود رو داده بود به کمیل. باید می‌رفتیم به اون خونه و جویای حال اهل خونه می‌شدیم. صاحبخانه زن جوان معلولی بود از کردهای عراق که صدام آواره‌شان کرده بود، توی اتاقی از یک خانه، پایین میدان خراسان با دختر دو ساله‌اش تنها زندگی می کرد. زن ام اس داشت و دخترش طاهره بود.
ما دو سه سال فعال بودیم توی جمعیت. اون روزها  خونه‌ی  پدری شارمین اول فلسطین جای جمع شدن ما بود. بعدها شنیدم وراث خونه رو گرفتن و جمعیت رفت جای دیگه. کمیل از ایران رفت و رابطه من هم با جمعیت تقریبا قطع شد.
خبر مثل سیلی بود توی صورتم: شارمین‌رو  گرفتن و بعد گفتن متهم شده به جاسوسی.
حالا طاهره هفده ساله‌ست وعضوی از خانواده ما و حسابی کتابخوان و همیشه شاگرد ممتازه. به همت شادی صدر و کمک ما، خودش و مادرش که شناسنامه نداشتن بعد از هفت هشت سال صاحب هویت رسمی شدن. مادرش هنوز با خواندن نماز و قرآن برای اموات درآمدی داره اما تنها نیستن. تمام این سالها همه خانواده ما هیچ وقت اونارو تنها نذاشتن و اجازه ندادیم کسی از ظاهر دختر اونو قضاوت کنه پیگیر کارهای تحصیلی و تفریحی‌ش هم بودیم و هستیم.
شارمین میمندی نژاد نمی‌ذاشت چراغ خانه‌ای خاموش باشه حالا چطور می خوان چراغ جمعیت رو خاموش کنن.


No comments:

Post a Comment